X
تبلیغات
سر رسید من

سر رسید من

هر خبری در مورد کودک باشه رو نمی خونم اما همون تیترش کافیه که منو بهم بریزه

 

تو خیابون را می رفتم دلم هوای آنی رو کرد

سوره کوثر به نیت سلامتیش چند با رخوندم

چه روزایی .....انگار تو هوام..... فقط دارم می گذرونم

به جون خودم همش می گم خدایا قبول کن

 

دستفروشه تفنگ حباب ساز می فروخت وایستادم که بخرم پستش کنم واسه آنی

پشیمون شدم از اینکه اونا چی فک می کنن؟

داره از دوری بچه اش می سوزه؟

بذا فک کنن اونقد خوشم که اصلا یادم نیست

آنی بزرگ شد اومد پیشم جبران می کنم

ولی بغضم گرفت

 

م زنگ زد دفتر

همکار آقا گوشی رو ور داشت

پرسید کی بود؟

(وقتی دخترا گوشی رو ور می دارن نمی پرسه کی بود)

یه  سوال از سر کنجکاوی

ولی من یه آن یادم افتاد چقد دلم واسه غیرت مردونه و با کی کجا رفته بودی تنگ شده

 

 

با مامی حرف می زدم

گفتم سمی داره درس می خونه ت ر و ر ش کنن ما از س ه م ی ه  استفاده کنیم(این جک چن شب پیشمون بود با سمی)

گفت از پدر و مادر که بهتون خیر نرسید

ناراحتی تونو که می بینم ناراحت می شم

اوه مامی تو و این حرفا!!!! محاله

با خاله حرفیدم

گفت این روزا چیکار می کنی؟

با خنده گفتم خاله جون تو غریبه نیستی دارم دنبال شوهر می گردم

یه لحظه وایستاد و بعد گفت خیلی تنهاییا از خیلی از شوهر داشتنا بهتره

یادم نمی یاد حتی روزی هم که از اشتباهی( که عذاب الیم بود واسم )متنفر بودم آرزوی بی شوهری  کرده باشم

 

 

اتوبوس از بغل مزار رد شد

داشتم ریممبر رینگ مای بلز و گوش می دادم و به ح فک می کردم و اون همه آدمم که انگار نه انگار می خوایم یه روز بمیریم

 

زنگیدم به ندا

مطابق معمول گفت قط کن من بزنگم

مامانش هنو تو کما بود

و داشت آماده می شد بره خونشون

هنو با انتقالیش موافقت نشده

 

 

صب یه شماره زنگید انگار که بدونه کی پشت خطه نمی دونم شاید من اینطور فک کردم

جواب دادم گفتم اشتباه گرفتی

زنگ نزنم؟

نه

زنگید و زنگید و اس داد سلام

بی جواب

مشکوکم

مشکوک نیست؟

 

شیدایی هم شورشو در آورده

چقداز زنای ما همچی وضعیتی دارن که شوهره به خاطره زنی که قبلا داشته انقد به دست و پاش بیفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:53  توسط   | 

بامزه ترین جک عمرم که از سر شب 5 دیقه یه بار که یادم میفته می خندم

 

((درگیری ذهن یکی:من نمی فهمم وقتی می گن به افتخارش دست بزنید دقیقا باید به کجای طرف دست بزنیم؟))

یاد روزایی که بابا مامانو از خونه فراری داده بود و برای اینکه سر ما رو گرم کنه گفته بود جک بنویسید به هر جک یه تومن پول می دم(20 سال پیش یه تومن خدا تومن پول بود)و دلقک بازیایی که در میاورد

 

دلم واسه آنی یه ذره شده ولی واسه اینکه عادت کنه دیگه بهش نمی زنگم

 

به س رد ب ی ر گفتم قبل از اینکه مصاحبه  رو کار کنی بذا طرف تایید کنه بعد

-تو خیلی انعطاف پذیری

 

ف رن ی ا  واسه دادن پول فاکتور داد و بیداد کرد

یه زر بیخود دست پرورده رییس

منم داد زدمو گفتم وظیفتو انجام بده و مودب باش وگرنه حنجره من از تو کلفت تره

پو ل و ورداشتم و اومدم

همین

و

 خیلی عادی برگشتم سر کارم

 

تو چه خونسردی(کی اینو گفت؟)

وقتی زندگیم پاشید بچه ام آواره موند و واسه اینکه بتونم ادامه راه زندگیمو برم همش اون دور دورا رو نگا می کنم و لحظه رو فقط می گذرونم که ببینم آینده چی میشه

 یه خبر چک کردن یه هزار تومن فاکتور!!!!!!!!

 

 من نفهمیدم وقتی می گن به افتخار یارو ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 0:22  توسط   | 

دیروز با یه زن ِ مصاحبه کردم که شوهرش 9 سال تو کما بوده و الان کم کم تونسته هوشیاریشو بدست بیاره و غذا بخوره

پرسیدم:چند سال با هم زندگی کردین؟

*9 سال با هم بودیم  9 هم سال تو کما

-چرا این همه مدت تحملش کردی؟

*با تعجب سوالمو تکرار کرد و گفت آقای خونمه بابای بچه هامه

-از کجا تامین می شدین؟

*حقوق از کار افتادگی شوهرم

 

بچه ها چه ذوقی می کردن به اون تیکه آقای خونمه و گفتن یه گزارش توصیفی بنویس

الان می خواستم تیتر بزنم...

خیلی دلم می خواست بزنم حماقت 9 ساله یک زن

ولی وقتی یادم افتاد که زنه گفت هیچکی ما رو حمایت نکرد نه نهادی نه خانواده ایی دو تا بچه دارم

 

یه زن از طبقه پایین که بیاد مطلقه بشه تو یه محیط سنتی با دو تا بچه

یه تیتر دیگه اومد تو ذهنم......

 

دلم میخواد بدونم اگه زنه از یه خونواده مرفه بود یا حداقل درآمد داشت و مرده هیچ درآمدی نداشت بازم همین بود؟

 

 

اگه زنه می رفت کما مرده چی کا ر می کرد؟

 

تازه نامزد کرده بودیم اشتباهی پرسید تا کجا حاضری با من بیایی؟

گفتم زیر یه چادر تو یه بیابون

گفت تو مشکل داری.

راس گفت

یه سال بی پولی  که پولای منو خرج کردیم

دو سال غربت و برزگ کردن یه بچه که به خاطر استرسای حاملگی دایم گریه می کرد

از دست دادن موقعیت های کاری

کنار اومدن با خیانت ها به این امید که عیب نداره دلش پیش منه

کمکش کردم بره دانشگاه تازه می گفت تو چشم نداری پیشرفت منو ببینی

 

بعدا نوشت:

با زینب بیرون

برگشتنی مامان رامتین رو دیدم

یه دختر 26 ساله که یه پسر 6 ساله داشت

گفت شرط خواستگاری شوهرم طلاق نامه ام بود!!!!!

3 ساله جدا شدم شوهرم(پسرخاله ام)هر وقت می خواد می یاد بچه رو می بینه

ظهر فکرم این بود:مهدی چقد خوشبخته که زود مزدوج شد

ولی همه مردا خوشبختن که زود مزدوج می شن و این زنه که می سوزه

 

آیلین عزیزم بهترین ها رو برات می خوام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 13:59  توسط   | 

مغازه خاله

مـــــن عـــــــــــاشق مغازه داریم

بازم دلداریای همیشگی

گفت من عاشق یکی بودم

بابای نرگسم اومد

رفتم امامزاده گفتم هر کدوم خیره بشه

الان خوشبختم

اونی که عاشقش بودم معتاد شده و اهل زندگی نیست

بــــــــــــــــــــــعله

منم وقتی اشتباهی اومد نه یه بار که از اول قضیه و بعدشم یه بار با اشتباهی رفتم امامزاده محمد و راز و نیاز که خدایا می بینی که من عجله دارم مزدوج شم اگه خیره بشه اگه نه یه کیس خوب همین الان بیاد

کارا همچینی خوب و خوش پیش رفت که ....

 

سعید اینا اومدن

سمی گفت چرا جدیدا تو جمع میشینی دپرسی؟

دیشب خونه عمه هم دپرس بودی؟

(دیشب یاد عکس آنی که جلوی آینه گرفته بود نمی دونم چرا اون صحنه از یادم نمی رفت)

بیا بحرفیم

در مورد چی؟

در مورد هر چی که الان تو رو ناراحت کرده

وای سمی

مثل همیشه

مهربون

 

گفتم چرا من هیچ وقت نگفتم شانس آوردم؟

چرا هیچ وقت دعاهام مستجاب نشد؟

چرا وقتی به گذشته بر می گردم همه چی یه طوری شد که من بد بیارم

ولی واسه بعضیا همه چی یه طوری شد که خوب بیارن؟

چرا اون قد اهل ریسک نیستم که بخوام وارد یه رابطه بشم؟

سمی گفت همین قد که واسه آزمایش رفته بودین به دلت افتاد که پاشی شاید خواست خدا بود؟

گفتم به دل من افتاد،خواست خدا بود که بمونم و این ازدواج سر بگیره من اون همه بدبختی بکشم که آخرش یه بچه بی مادر

سمی گفت تو اگه یه ازدواج بد دیگه داشته باشی فک کردی چی میشه؟

من این بچه رو نمی تونم بفهمونم عزیز من خوب خوبش بشه چرا باید بد بشه

بس که بد آوردم همیشه منتظر بد هستم

((آیه 137 انعام و لو شاءا...ما فعلوه))

می خوام هر چه زودتر آیه های رحمت و مهربانی نظرمو جلب کنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:51  توسط   | 

بابا:امینی گفت یه کیس هست من گفتم اول من پسر رو ببینم بعد

من:ایندفعه خودم می خوام انتخاب کنم فقط هم اینجا

هنو مزه انتخاب قبلیت رو دلم مونده(البته این تیکه تو دلم بود)

سمی بعدا گفت از سر دلسوزیش بود

دلسوزی که  همه وجود منو می سوزونه!!!!!!!!!!!!!

 

سمی گفت تابستون جور کنیم بریم دریا

بابا گفت حتما

منم می برید

نه

اون دفعه هم نبردید

با آقاتون می رید(اینو با سمی همزمان گفتن)

بابا گفت جداتون کردم که خودتون برید

گفتم کاش اینو دانشگاه رفتنی می گفتین نه اون قد سفارش که آسته برو آسته بیا

 

می بینم بیشتر از من اینا عجله دارن

 

دلم واسه آیلین انقد تنگه که نگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 19:10  توسط   | 

دیشب خواب دیدم که رفتم آنی رو بدزدم

ماشینم سرعت نداشت

کلی کیک و نون

خونواده اشتباهی بودن و انگار با هم مسافرت بودیم

آنی رفت پیش مرضیه و گفت من با عمه می رم

به اشتباهی گفتم زنت همونی نبود که می گفتی دستاش فلجه(واقعا اینو گفته بود که تو شرکت یه زنه هست دستاش فلجه و دلم براش می سوزه و خیلی در موردش حرف می زد)گفت کاش فقط دستاش بود لب شکری هم هست

 

چقد دلم می خواست به آنی بزنگم

 با دعوای اون روز و حرفی که دست آخر بهش گفتم ......که بیخود به من اعتماد داشتی یادته گوشیمو شکستم حواست به زنت باشه و اون جوش آورد

 ولی دلم خنک شد

از ته دلم خنک شدم

که ۶ سال رو من بد دلی کنی و حتی یه مغازه هم نرم بعد که کم کم به زن جماعت اعتماد پیدا کردی یه زن دیگه بیاد و تو اون اعتماد رو رو اون داشته باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10:23  توسط   | 

چند روز پیش یه شماره که به نظرم آشنا اومد البته شاید چون یه جورایی روند بود

اس داد سلام

اس داد می تونم باهاتون آشنا بشم

بی جواب

اشتباهی تکید

بی جواب

امروز قبل کلاس زنگید که می تونم باهاتون

گفتم اشتباه گرفتین

اس داد من دنبال یه دوست خوب می گردم می تونم باهاتون آشنا شم؟

جواب ندادم

کمی بعد با شماره اشتباهی گوشیم تکید

زنگیدم

رد تماس داد

تیچر اومد

بعد کلاس اس دادم به اون شماره که به مهدی بگو به جای اینکه هنوزم منو تست کنه بره زنشو بچسبه که به این راحتی بهش پا داد نکنه بعد این بهش نارو بزنه

اس داد به قرآن من مهدی رو نمی شناسم

همونو به اشتباهی اس دادم

اس داد بسوز یه زن دسته گل دارم تو ک....ر میخواستی حالا برو ب....ننت

*زنت ک....ر می خواست که ماه رمضون نمی دونست پشت گوشی چطور....

گوشیم با شمارش زنگ خورد رد تماس دادم

دوباره زنگید گرفتم ببینم چی می گه زنش بود که داد زد من ج ...ده ام یا تو

گفتم تو و کمی فحش کاری کردیم

و

قطع کردم

-اس داد بیچاره حسرت زندگی منو می خوری

بلافاصله زنگیدم خونه ننه اش ببینم آنی اونجاست که ننه اش گفت خوابه

خیالم که راحت شد آنی جاش راحته با خیال راحت اس دادم

*چه حسرتی اگه شوهرت آدم بود که به همین سادگی ولش نمی کردم تو دختر خوبی بودی با یه پسر خوب مزدوج می شدی نه با تیکه دست دوم من

-دل مهدی با منه

*خیلی مطمئن نباش و همه اس هایی که اشتباهی چند روز قبل داده بود که هنو دوست دارمو صد تازن بگیرم برام تو نمی شه و اون زر زرا واون اس عاشقانه رو فوروارد کردم براش

 

-اشتباهی جوش آورد و چند تا اس فحش

*اس دادم من با تو دعوا ندارم تیکه دهنی من مبارکت باشه پشت گوشی هم عربده نزن برات خوب نیست

-اس داد کو.... می سوزه

-تازه اول بدبختیاته

*زدم گم شو ارزش نداری دیگه اس حرومت نمی کنم

یه چند تا اس زر زر زد

بی جواب

 

تا معصوم اومد گفت مهدی زنگید خونه گفت به سعیده بگو انقد با شماره های مختلف مزاحم زن من نشه

عجبا

یه اس حرومش کردم

*بدبخت می گم اون جن...اسگولت کرده بگونه، شاید دوس پسرای سابقشن من شماره زن تو رو کجا داشتم حتما ته وتوشو در بیار منتها قبلش بذار قضیه دادگاه تو و منیژه جونت تموم شه بعد

 

اون شماره هم اس که چی شد می تونم باهاتون آشنا شم؟

 

جوش آورده بودم اساسی

به قول سمی ته بی فرهنگی که با یه مشت دهاتی دهن به دهن کردم

من گیر اونا بودم به خاطر آنی

 

خونه کمی بودم که مامان هم اومد گفت برات سر کتاب باز کردم گفت لجبازه به حرف پدر مادرش گوش نمی کنه نماز نمی خونه خدا رو کفر می کنه (می دونه من به اینا اعتقاد ندارم)

دیشب هم خواب دیدم دارم کتلت درس می کنم آنی دونه دونه همشو خورد

گفتم نوش جونش

خندید و ادامه داد مهدی هم بود که گفت یه سیم بکشم سماور رو بذار رو ماشین لباسشویی کارت راحت شه

گریه کردم

گفتم مامان من اگه با خدا قهرم صبرم تموم شده اگه نماز نمی خونم نتیجه نماز حاجت و شب و فاطمه زهرا و امام زمان و ندیدنمه همین دیشب  خوندم ایه 75 انعام که خدا به دل ابراهیم یقین داد با نشون دادن ملکوت آسمانها وانزل السکینة فی قلوب المومنین لیزدادو ایمانا، یهدی من یشا یضل من یشا

من از خدایه شوهر خوب واسه آرامش می خواستم که نشد و الان بچه من آوارست

مادر من صبرم تموم شد

من چه می دونستم دوس پسر یعنی چی حرف زشت یعنی چی خیانت یعنی چی وقتی خدا خواست

مامان گفت ایمان تو زیاد کن

اگه می خواست من ایمان زیاد شه جور می کرد با سید علی مزدوج شم نه این تیکه رو بذاره سر راه من

 

ولی خدایا منو ببخش

به من صبر عطا کن

خداجون من طاقت قهر تو یا شاید اینا امتحانه رو بیشتر از این ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 21:48  توسط   | 

دیشب تا 3 بیدار

فکرو خیال الکی در مورد آنی

اس دادم به اشتباهی که به ننه ات بگو آنی بره تو حموم دستشویی کنه تو این برف نره حیاط

 

صب هم نگران

 زنگیدم آنی گوشی رو ور داشت

خوشحال بود تا با من حرفید حس کردم دلش گرفت

گفت بابا اینجاست

گفتم بهش بگو که تو بری حموم پی پی کنی

دیگه نری دستشویی حیاط

غذا بخور زود بزرگ شو بیا پیش من

گفت بابا یه عالمه عروسک برام خریده

گفتم با همشون بازی کن و تو خونه بمون

خداحافظی کردیمو تا گوشی رو نذاشت قطع نکردم

 

فاطمه اومد دفتر و وسایلاشو جمع کرد وخداحافظی

رفت سر یه کار دیگه

داشت می رفت خیلی دلم گرفت

 

اشتباهی عصر اس داد دیگه به آنی زنگ نزن اعصابشو بهم می ریزی بذار تو حال و هوای بچگیش بمونه

 

حتما با من که حرفیده بی قراری کرده

بمیری سعیده اخمخ صد دفعه به خودم گفتم نزنگ دلم طاقت نمی یاره

 

شام خونه مامان

مامی هم گفت تو هر چی بهش بزنگی دلش تنگتر می شه

بچت بزرگ می شه می یاد

اونی که بچه رو نگه می داره خدا ست نه بنده خدا

مادربزرگش پیششه هواشو داره

 

دیگه قول می دم به  پاره تنم نزنگم

ببینم تا کجا دوووووووووووم میارم

 

آیلین عزیزم دلم می خواست الان پیشم بودی و محکم بغلت می کردمو دماغامون می چسبوندیم به هم و جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ می زدیم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 23:20  توسط   | 

زني را...

 

زني را مي شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولي از بس که پر شور است

دو صد بيم از سفر دارد

*

زني را مي شناسم من

که در يک گوشه ي خانه

ميان شستن و پختن

درون آشپزخانه

*

سرود عشق مي خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدايش خسته و محزون

اميدش در ته فرداست

*

زني را مي شناسم من

که مي گويد پشيمان است

 

چرا دل را به او بسته

کجا او لايق آنست

*

زني هم زير لب گويد

گريزانم از اين خانه

ولي از خود چنين پرسد

چه کس موهاي طفلم را

پس از من مي زند شانه؟(اینجا نتونستم اشکمو نگه دارم)

*

زني آبستن درد است

زني نوزاد غم دارد

زني مي گريد و گويد

به سينه شير کم دارد

*

زني با تار تنهايي

لباس تور مي بافد

زني در کنج تاريکي

نماز نور مي خواند

*

 

زني خو کرده با زنجير

زني مانوس با زندان

تمام سهم او اينست

نگاه سرد زندانبان

*

زني را مي شناسم من

که مي ميرد ز يک تحقير

ولي آواز مي خواند

که اين است بازي تقدير

*

زني با فقر مي سازد

زني با اشک مي خوابد

زني با حسرت و حيرت

گناهش را نمي داند

*

زني واريس پايش را

زني درد نهانش را

ز مردم مي کند مخفي

که يک باره نگويندش

چه بد بختي چه بد بختي

*

زني را مي شناسم من

که شعرش بوي غم دارد

ولي مي خندد و گويد

که دنيا پيچ و خم دارد

*

زني را مي شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه مي خواند

اگر چه درد جانکاهي

درون سينه اش دارد

*

زني مي ترسد از رفتن

که او شمعي ست در خانه

اگر بيرون رود از در

چه تاريک است اين خانه

*

زني شرمنده از کودک

کنار سفره ي خالي

که اي طفلم بخواب امشب

بخواب آري

و من تکرار خواهم کرد

سرود لايي لالايي

*

زني را مي شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گريه

که او نازاي پردرد است

*

زني را مي شناسم من

که ناي رفتنش رفته

قدم هايش همه خسته

دلش در زير پاهايش

زند فرياد که بسه

*

زني را مي شناسم من

که با شيطان نفس خود

 

هزاران بار جنگيده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامي بد کاران

تمسخر وار خنديده

*

زني آواز مي خواند

زني خاموش مي ماند

زني حتي شبانگاهان

ميان کوچه مي ماند

*

زني در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده ديگر

جنيني در شکم دارد

*

زني در بستر مرگ است

زني نزديکي مرگ است

 

سراغش را که مي گيرد

نمي دانم؟

شبي در بستري کوچک

زني آهسته مي ميرد

*

زني هم انتقامش را

ز مردي هرزه مي گيرد

...

زني را مي شناسم من

...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 1:31  توسط   | 

چرا انقد بد می یارم؟

((سلام..
مطمئنم شرایطی برات درست میشه که حتی فکرش رو نمیکنی...آدمی که لیاقت داره اگه فرصت گیرش اومد و لیاقتش رو نشون داد ،شرایط بهتر براش ایجاد میشه...
آیلین هم بزرگ میشه و میاد پیشت...))

این یه نظر خصوصی بود

یه بار مجتبی بخشنده گفت تو آینده درخشانی داری

(سر کلاس اس پی اس اس وقتی گفتم نمایندگی ....گرفتم)

محکم گفتم حتما

بعد تو زندگیم موندم

زندگی با یه روانی زن باز نفهم .... دست پخت بابا که یه بچه بی مادر تحویل جامعه بدم و چون بی مادر بودم بی مادریشو درک کنم

امروز مغازه خاله بودم

این طرف به آدم یه  آرامش خدایی می دن نه مثل بابا که تا میایی آق ا رو ن ق د کنی زررررررررررررررررررررر

گفت ناراحت نشی ولی بابات بدبختت کرد

آره بابام کرد

مامانم کرد

کرده شدم اساسی

گفت توکلت به خدا باشه

به جون خودم دارم می رم تو جرگه نیچه

داغونم تو این برف آنی چیکار می کنه

تنها کاری که کردم چند صفحه بیشتر براش قرآن خوندم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 0:35  توسط   | 

هلال برنامه داشت

چون محرم بود تعزیه و نوحه و رقیه 3 ساله

چه من حضرت رقیه رو دوس داشتم و دارم و همیشه براش زار می زدم و می زنم

البته اون موقع چون من بچه بی مادر بودم حال بی پدر مادری رو می فهمیدم

امروز چون بچه ام بی مادره و می دونم حالشو

خدا جون دیگه طاقت امتحان از نوع مصیبت رو ندارم

قربونت برم تو هم که کم نمی ذاری

 دبیر کل هلال ایلامی بود تو نشست بهش گفتم که ایلام بودم بعد جلسه پرسید با کی کجای ایلام بودی و سلام رسوند

ایلام

مهران

دره شهر

سیدعلی

دبیرستان

من اصلا نمی دونستم عشق یعنی چی

ابهر

مهدی

عجله واسه ازدواج

طلاق

آیلین

دختر عزیزم

منم الان خیلی تنهام

ولی می دونم تو اونجا باشی راحتری تا اینجا پیش من تا بهترین فرصت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 20:5  توسط   | 

ظهر یه ننه زد پس سر بچه اش دلم خون شد(دقیقا جلوی آرایشگاه آیلین و هم سن آیلین هم بود) تو دلم گفتم خوبه الان آنی همچی کتکایی نمی خوره فقط دلتنگ نبوده منه

داشتم می رفتم کلاس تو تاکسی نتونستم خودمو نگه دارمو اس دادم:مهدی الان تو تاکسیم راننده کپ تو ِ اون بلوز یقه اسکیتو می پوشیدی موهاتو فر می کردی من بدم میومد

همینطور راننده رو نگا می کردم چراشو نمی دونم چه شباهتی

اس داد:میدونم دلت برام تنگ  شده اگه فحش ندی،منم دلم برات و زندگیمون تنگ شده

اس دادم:منم دلم براتون تنگ شده مواظب خودت و آنی باش

اس داد:من صد تا زنم بگیرم برام تو نمیشه من دوست داشتم و هنوزم دوست دارم زندگی من تو و آیلین بودین

 

هیچ حسی نداشتم فقط به قدرت الهی پی بردم که چطور سر دو هفته یه زندگی 5 ساله رو پاشید تا یه ترشیده شوهر دار بشه

هی به این اشتباهی گفتم انقد با دخترا نپر بالاخره یکی مختو می زنه می گفت کاریشون ندارم

 

 

تا درو پشت سرم بستم یکی زد به در

ددی بود

چه بی خبر  از اردبیل اومد

دلم می خواست کیفمو بکوبم تو صورتش و بگم خیلی بی شعوری که منو دادی به اشتباهی و حالا این وضعه منه

پرید لپمو بوسید

 

ملت جلوی عابر بانکا از سر و کول هم می رفتن بالا

 ی ا ر ا ن ه ه ا  رو  وار یز کردن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 18:20  توسط   | 

کلی اس دادیم

+با احتیاط بهش اس زدم یه ترشیده گولت زد تا رسید به  یه ج ن ده هرجایی و تو اسگولو خر کرد تا حس نهاییمو گفتم که دلم میخواد دونه دونه موهاشو بکنم و فدای یه مامان گفتن آنی کنم

جالبه موضع نگرفت

-گفت بیا محرم شیم بالا سر بچت باش تو هم منو خر می کردی

+اینو که بهت گفتم بذار منو بچه همین جا باشیم خرجی هم نده با هر کی می خوایی مزدوج شو منم تو رو خر کردم ولی نفهمیدی

-تو خودت زدی به ریشه زندگیت

+همه چی تموم شد حسرت نمی خورم فقط دلم واسه آنی تنگه

-هر از گاهی دلم برات تنگ می شه

+دل مریم هم هر از گاهی برام تنگ می شه

و بازم دعوامون شد

و

اونم رفت خونه

و دیگه اس ندادیم

الان می فهمم که زنمی یعنی چی؟

شوهرمی یعنی چی؟

عیب نداره اگه شوهر آدم با یکی دوس باشه و ارزش نداره تو اعصابتو خورد کنی

کاش آنی هم اینا رو بفهمه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:44  توسط   | 

یه زن وقتی طلاق می گیره تنهایی- بی پناهی-چرا شوهرم منو نخواست و اینکه ممکنه مورد تعرض قرار بگیره و اینکه نکنه دوباره شوهر نکنه خیلی اذیتش می کنه

دلم می خواد بدونم وقتی یه مرد طلاق می گیره چه حسی داره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:27  توسط   | 

دیشب خواب آنی رو دیدم که تپلی شده بود و دماغش اومده بود داشتم دماغشو پاک می کردم که همش دلتنگی می کرد و می گفت من نمی رم خونه عزیز

اس دادم به اشتباهی که حال آنی چطوره؟

اس داد حالش خوبه چند روز اوردم پیش خودم دیدم ناراحتی می کنه بردم خونه آقام منم راحتم ولی کاش طلاق نمی گرفتیم به خاطر ۳ تامون می گم

زنگیدم خونه ننه اش

با آنی حرفیدم دیگه به من نمی گفت مامان از اونور پرسیدن کیه گفت مامان سعیده

گفت خونه مامان مریم خوشگل بود

گفت بابا سر کار جمعه می خواد بیاد اینجا

گفت من بزرگ می شم چهارشنبه می یام پیشت

قربونش برم با این وضع حرف زدنش

و بازم دلتنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 10:21  توسط   | 

آهنگ ملودی رو حال می کردیم

سمی گفت دلم میخواد کلیپشو ببینم

گفتم آرش با یه دختر کوچولو

دختر منم کوچولو ِ

4 ماهه دختر کوچولومو بغل نکردم

آنی ملودی زندگی من

و زار

الان منو سمی با چشای پف

آنی تو خواب ناز و می خوام همه روزاش خوش باشه

سوره کوثر

 به سمی گفتم براش دعا کن

و  فکر اینکه کی می تونم آنی رو دوباره بغل کنم داغونم میکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:49  توسط   | 

تو کلاس وقتی استاد از من پرسید سینگل اور مرید؟

خجالت کشیدم بگم دیورس

واقـــــــــــعـــــــــــا خجالت کشیدم

و گفتم ایم سینگل واقعا هم سینگل

ولی وقتی اونایی که بچه داشتن در مورد بچه هاشون حرف زدن منم با افتخار از دخترم گفتم

 

هنوز هم سخته به اونایی که نمی دونن بگم

من یه ز ن م ط ل ق ه ه س ت م

 

 

عصر هم که داشتم می رفتم کلاس حکمت اتفاقای صب و فهمیدمو رفتم رو ابرا

چقد به راحتی به چشم بر هم زدنی می شه به آرامش رسید

 خدایا آرامش رو از من و آنی دریغ نکن

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 20:6  توسط   | 

یکی بگه تو می خوایی شوهر کنی بچه تو نیاوردی

یه م درس ح وزه بگه من واسه مصاحبه باید دو روز مطالعه کنم اون دفعه هم دو روز وقتم گرفته شد و الانم مسافرتم

حنانه که مثل کش می رفت و می یومد و گیر داده به روانشناس که چه جوری باید بچه رو از پوشک بگیریم که بچه شکه نشه

هر جا می زنگیدم هیچکی نبود

م د یر ع ام ل م س ک ن خ ی ر س از بگه برم دفتر بعد مصاحبه کنم

دوس داشتم داد بزنم

واقــــعا دوس داشتم داد بزنم

این جور مواقع می زنگیدم به اشتباهی و زار می زدمو اون چه ذوقی می کرد که همیشه اینطور به من وابسته باش

واقعا دلم می خواست بزنگم بهش

زنگیدم مامان

بیرون بود

شیشه ها رو داد بالا و گفت داد بزن

حالا بگو چت شده و همون آرامش همیشگی که مصلحت و خیر و دعا کن و خدا و مگه یه مرد چی داره که باید به مرد تکیه کنی

اومدم خونه

هیچی

فقط حضور آنـــــــیم و یه مـــــــــرد می تونه منو آروم کنه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 13:23  توسط   | 

دیشب اس دادم گفته بودی بیا آنی رو ببر کی بیام

اس داد تو اگه مادر بودی بچه تو آواره نمی کردی

زدم تو این کارو کردی حالا عذاب وجدان گرفتی

هیچ جوابی نداد

 

الان مامی زنگید

اونم موافق دیدن نبود

که بعدش آنی بره بی تابی کنه و اونا حرصی شن

 

مستاجره زنگید که چرا پول منو دادین به شوهرم

و داشت زار می زد که خونه منو جمع کرده برده بچه ها مو برده من الان آواره ام(اون همه زنگیدم بهش بیا خونه رو خالی کن نیومد و من 200 تومن ضرر کردم تازه یادش افتاده)

خوبه حداقل یه بابا دارم که خونه شو داده نشستمو هر از گاهی یه دختر گلم می گه و با دلتنگی من دلتنگی می کنه

خدایا دوست دارم

آیلین عزیزم لحظه هامو می گذرونم بی هیچ لذتی تا به روزای با تو بودن برسم

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 13:11  توسط   | 

دیشب دوبار زنگید بی جواب

اس داد که من شارژ ندارم بیا آنی رو ببر چند روز پیشت بمونه

اس دادم نمی تونم آنی بزرگ می شه خودش می یاد

سعید هم خونه ما بود و گفت جواب نده

-ازدواج کردی؟

-بگو ازدواج کردی یا نه بعد بیا آنی رو ببر

-من خوشبختم تو چی مزدوج شدی

-آنی هر وقت نقاشی می کشه تو رو میکشه و خودش و که دستشو گرفتی

گریم نیومد پر بودم از بغض از تنفر از اینکه چرا دستم باز نیست کاری که دلم میخواد بکنم.

*مزدوج نشدم تو هم خوش باش کی بیام آنی رو بیارم؟

از دیشب منتظر جوابم که هنو جواب نداده

 

الان که داشتم می یومدم راننده تاکسی که مسن بود لنگ پول خورد مسافرا بود با پونصدی من کارش را افتاد از ته دلش گفت خوشبختت اولاسان بالام بل سنی خوشبخت اولاسان

اول صبی

وای خدا

کاش فرشته آمین رو سرش بوده باشه

 

بعدا نوشت:از جلوی مسجد داشتم رد می شدم زنگیدم با آنی حرفیدم

صدای اذان نمی ذاشت صدای همو بشنویم

دلم می خواست...

آنی حالش خوب بود و گفت بزرگ می شم میام پیشت

داشت با نیلو بازی می کرد

خدا رو شکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 9:57  توسط   | 

هنو با دفترچه ایی که از اشتباهی دارم میرم دکتر

دکی پرسید حامله که نیستی؟

انگار فحشم داد

 

تو اتوبوس یه زنه دختر همسن آنی بغلش بود و داشتن با هم می حرفیدن

همون جوری که منو آنی می حرفیدیم

بازم همون غصه همیشگی

هی من میخوام از این صحنه ها نبینم هر جا میرم بچه،لباس بچه،مامانا با بچه

ازجلوی قبرستون هم رد شدیم

خوب وقتی یه روزهمه میرن اونجا

این چه وضعیه؟

 

عجیب حس تنهایی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 19:36  توسط   | 

صب خوب بودم

تااینکه سودابه گفت اسم اون یارو چی بود؟

کی؟

مجری بود ماه رمضونی که آیلین هم رفت کادو گرفت

گفتم بمیری تو رو که باز منو دپرس کردی

من بازم داغون شدم

دلم می خواست بزنگم باهاش بحرفم ولی حوصله اون خونواده لعنتی رو ندارم  که  اونا گوشی رو ور دارن دیروز هم به اشتباهی اس دادم که می خوام با آنی بحرفم جواب نداد

 

تنها کاری که می کنم خوندن سوره کوثره

که وقتی آنی بدنیا اومد برای اولین بار بغلش کردم خوندم

اون موقع از صمیم قلبم بود شاید همون با ایمان

ولی الان می خونم که مثلا آروم شم

دارم ایمان می یارم به اینکه هر کی رو بخوام هدایت می کنم هر کی رو بخوام گمراه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 13:26  توسط   | 

صب که ددی منو برد برسونه کلی زر زد که مریم نامادریه تو درک کن من به خاطر تو زدم تو دهن فریبا

گفتم باید می زدی تو دهن مریم

بحثمون شد

سر شب زنگیده خونه سمی گوشی رو ور داشت فقط یه جمله که سعیده خونه است؟

من اسگول

گوشیمو ماچیدم که وای ددی حتما نگران شده و یه اس اوه ددی آی لاو یو وری ماچ سند کردم

که بابا پرید تو اطاق که 300 تومن به من پول بده  

اینو می خوام بذارم تو بانک

300 تومن کمتر بذار

من اسگول دادم

از دیشب که پول خونه رو آوردم هی می پلکید دور و بر پولا و نقشه می کشید و نصیحت که مواظب پولات باش الان همه مشتری می شن و ببینم پولا رو

ریختم جلوش

چشاش برق زد

ددی دلم می خواست بزنم تو دهنت

گفتم همه زندگی من این شد و زار زدم

حالیش نشد

مهدی راس می گفت بابای تو گداییه که ن ا م وس ش و م ی ف ر وش ه

هنوز نفهمید که منو فروخت

منو داغون کرد

حالیش نیست

اگه می فهمید....

 

بهش گفتم اسمو چرا جواب ندادی با توضیحات لازمه

گفت اگه می دونستم 250 تومن دیگه هم می گرفتم

و باز آنی

که غروب یه خاطره ازش تعریف کردمو زار زدم

سمی گفت ...

سمی گفت.....

زنگیدم یه وقت روانپزشک گرفتم

سمی رو هم دارم داغون می کنم

ددی:یه خبر خوش

خوب؟

سلمان رشدی رو کشتن

به من چه

به من چه

به من چه

اگه خدا می خواست هیچ سلمانی رشد نمی کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 22:38  توسط   | 

دیروز رفتعم ابر

خونه رو فروختم

اعصابم اندازه تمام زندگیم خورد شد

انقد بغض داشتم که بس که بزرگ بود نمی ترکید

را به رای اون شهر لعنتی واسم آیلین بود ظهر زنگیدم گفتن خوابه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 10:48  توسط   | 

داغونم

فکر آنی

ابر رفتن

آیندم

یه شوهرم ندارم

یه ماشین ندارم

یه آهنگ خوب نداریم(عروس ناز و عشقمو .بی تو هرگز و .....)

چشام پفه که واسه آنی گریه کردم

اینترنت هم که هندلی سرعت نداره

 

سمی گفت:چرا به همه چی گیر میدی؟

گفتم

داغونم

فکر آنی

ابر رفتن

آیندم

یه شوهرم ندارم

یه ماشین ندارم

یه آهنگ خوب نداریم

چرا چشام پفه؟

چرا اینترنت سرعت نداره

 

یه شماره ناشناس که زنگید و بعد 6 ثانیه دیس

دلم می خواست اشتباهی باشه که بگه خوشبخت نیست(هر از گاهی از این کارا می کرد که رد منو بزنه البته با شماره خودش)

 

ندا اس داد که اگه بخوای بزرگترین تجربه زندگیت رو بهم بگی؟

تو انتخاب شریک زندگیت دقت کن

 

سمی نماز خوند

نماز نخوندم

امروز قرآن نخوندم

زندگیم که رو ارابه تقدیر پیچ و تاب می خوره من چرا کار بیخودی  کنم

ندا اس داد:

خداوند با هر لبخند یک انسان آفرید اما تا تو را آفرید از خنده روده بر شد

بازم آیلینم دوست دارم

 

 

 

تعین سطح

می گم می خوام از سهمیه کارمنداتون استفاده کنم

خانم چایی در خدمتون باشیم

حس مفید بودن

در قبال زندگی داغونی که پاشید

می ارزه

واقعا هم می ارزه

فقط نبود آنی که همه معادلات رو به هم می ریزه

 

صبونه خونه سعید

مریم با فریبا زر زد

جوابشو دادم

بابا به جفتمون توپید

 

خوبه حداقل فقط همچی جاهایی همدیگه رو می بینیم

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 20:42  توسط   | 

دیشب رفتیم خونه آبا

عکسای گوشی کبری رو می دیدم

یه چند تا عکس آنی بود که دل نداشتم ببینم و رد کردم

جالبه همه شبای چله با آنی یادم بود فقط هر چی فک کردم یادم نیومد پارسال کجا بودیم

شب خوبی بود ولی خوش نگذشت

بدون نی نیم

 

 

الام اس اومد که بزنگ آنی می خواد باهات بحرفه

کلا دلم پر بود

از عصری هم درگیر مستاجره که داشت تخلیه می کرد

تا زنگیدم گریه کردم

گوشی رو دادم سمی تا بتونم به خودم مسلط بشم

آنی گفت داریم می ریم پیش مامان مریم واسم عروسک خریده

گفت یه سال دیگه می رم مدرسه

خدا رو شکر حالش خوب بود

منم حالم خوب شد

جالب تر اینکه وقتی مستاجره زنگید ایندفعه به خودم مسلط بودم

الانم سمی گفت اسم منو بنویس

گفتم نوشتم

الهی

سال دیگه با سمی اینا رو واسه آنی بخونیم

پاره تنم بهترین عنوانی که الان حسمو به آنی می تونم بگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:31  توسط   |